«شاه نعمتالله» است که میگوید: «تن به جان زنده است و جان از عشق». جانها اما سالها است که از «عشق» تهی است!
عشق... عَشَقه... این کلام جادویی که حالا «کیمیا» است. از عشق گفتن در این روزگار سخت است. عجیب است. با تردید همراه است. تعداد عاشقان، این روزها کم است؛ ادعایش زیاد. برای همین است که دیدن آدم عاشق -آنها که عشقشان حقیقی است- آدمهای دیگر را به تعجب میاندازد. مگر میشود؟ بله میشود. هنوز میشود. هنوز انسانهایی هستند که میتوانند داستانهای اساطیری عشق را زنده کنند. لیلی و مجنون؟ زال و رودابه؟ بیژن و منیژه؟ اینها مگر انسان نبودند؟ چرا نمیشود در این روزگار عاشق شد؟ شرایط تغییر کرده است، روح که همان روح است. حسهای آدمیزاد که همان است؛ با شکل و شیوهای جدید.
این گفتوگو با «حمید متبسم» (آهنگساز برجسته و نوازندهی نامدار تار و سهتار) و همسر هنرمندش (سمیرا گلباز) به بهانه انتشار «تار و پود» بود؛ اما بهانهای شد برای گفتن آنها از عشق. این دو هنرمند از عشق میگویند؛ از متعالیترین حس آدمی. عاشق همدیگرند؛ اما همین را بهانه کردهاند برای بهتر زیستن. برای دوست داشتن خیلی چیزهای دیگر. برای دوست داشتن طبیعت، خاک، آب و ایران. آنها این عشق را فریاد میزنند و این ماجرا چهقدر در روزگار خموده پرنفرت امروزی لازم است.
باید صحبتهای آنها از «عشق» را شنید. باید خواند. آنوقت شاید آن ناامیدی تاریخی از دلمان برود. عشق نمرده است. نمیمیرد که «عاشقان عشق را به جان جویند.»