او یک خواننده، ترانهسرا و آهنگساز یا به قول خودش سانگرایتری است که فعالیت حرفهای خود را از بیست سال پیش آغاز کرد. در ادامه مسیر پر فراز و نشیبی را در داخل و خارج از ایران طی کرد و چندی پیش موفق به اخذ مجوز رسمی فعالیتش شد. حالا «هومن اژدری» مراحل تولید اولین آلبوم رسمی خود را دنبال میکند و قصد دارد در نیمه دوم سال روی صحنه هم برود. آغاز فصل جدید فعالیتهای این هنرمند بهانه خوبی بود تا به دفتر سایت «موسیقی ما» بیاید و گپ مفصلی با هم بزنیم. گپی که از سالها قبل و ورودش به دنیای موسیقی آغاز شد و به مسائل این روزهای بازار موسیقی و برخی حواشی درباره موسیقی راک و کانتری رسید.
هومن اژدری در این گفتوگو اظهارنظرهای صریحی هم درباره احوال موسیقی راک و کنسرتهای این سبک و برخی شاعران داشت. او همچنین از انتشار آلبومش به تهیهکنندگی علی اوجی هم خبر داد. اولین گفتوگوی رسمی هومن اژدری پیشروی شما است.
*****
زمان کودکی در مشهد زندگی میکردیم و آنجا میتوانستیم تلویزیون روسیه را بگیریم که در واقع اولین برخورد من با موسیقی راک همانجا بود. نمیدانستم سبکشان چیست اما وقتی در شش سالگی آنها را میشنیدم حال عجیبی پیدا میکردم. این سبک موسیقی در ذهنم ماند و سعی کردم در موردش تحقیق کنم و یاد بگیرم. اینترنت و امکانات هم نبود و آدم موزیکباز هم کم پیدا میشد؛ مخصوصاً در مشهد.
بله، پدرم و برادرانم. من هم کمکم شروع به ساز زدن کردم البته برایم جدی نبود و فقط علاقه زیادی به موسیقی داشتم. بیشتر فکر میکردم قرار است نویسنده یا شاعر شوم؛ چون آن زمان رمان مینوشتم و در مجله «سوره نوجوان» هم به عنوان نویسنده در یک مسابقه برنده شدم. آن زمان ۱۴ ساله بودم. تا اینکه به تهران آمدیم و ۱۶ سالگی عاشق شدم، یک شعر و ملودی نوشتم و اولین آهنگم را ساختم. یک گیتار درب و داغون هم پیدا کردم و دست و پا شکسته زیر آن کمی هارمونی گرفتم. همانجا بود که پدرم فهمید استعداد دارم و من را کلاس گیتار فرستاد. چند جلسه پیش رافیک داودیان رفتم و قلقش که دستم آمد، خودم ادامه دادم. اما استارت اصلی اینکه تصمیم بگیرم موزیسین شوم از بیست سالگی خورد. اواخر خدمت سربازی دوستی پیدا کردم که از بیسیستهای قدیمی بود. من هم چند تا کاری که ساخته بودم را برایش زدم و خواندم. او هم خوشش آمد و گفت بیا با هم کار کنیم.
بله قبل از اینها بود. ۱۶ ساله بودم که پیش فریدون فروغی رفتم تا با من آواز کار کند. نکات خیلی خوبی را هم به من یاد داد؛ هم درس زندگی و هم موسیقی. اما باز تا آن زمان هنوز موسیقی برایم سرگرمی بود. از بیست سالگی که دوست بیسیستم کارهایم را شنید، از آنها خوشش آمد و خواست تا با هم یک کارهایی انجام دهیم.
همان زمان که کلاس گیتارم را شروع کردم، یکی از دوستان برادرم شماره فریدون فروغی را برای آموزش گیتار به من داد.
برادرم گاهی آهنگشهای فریدون فروغی را میخواند و میدانستم که خواننده خوبی است. وقتی شماره او را پیدا کردم، پدرم باورش نمیشد و آن زمان تازه فهمیدم مثل اینکه خواننده بزرگی است. زمانی هم که پیش او رفتم کاملاً متوجه کاراکتر و شخصیت دوست داشتنیاش شدم.
حدوداً بیست سالگی اولین گروهمان را تشکیل دادیم و اسمش را هم «موج نو» گذاشتم. دو نفر روی من برای انتخاب این نوع موسیقی تأثیر گذاشتند؛ «جیمی هندریکس» با آهنگ Hey Joe و گروه «د دورز». دو کاست نود دقیقهای از آنها به دستم رسید و من را دیوانه کرد.
بله. اسمش را هم خودم گذاشتم. اصلاً آن زمان کمتر کسی میدانست راک یعنی چه! آنقدر آدمهای این سبک اقلیت بودند که همدیگر را پیدا نمیکردیم و هر کس فکر میکرد اولین نفر است. خودم یادم است آلبومی روی نوار کاست از گروهی به نام «تاتار» شنیدم که با زبان انگلیسی در زمان جنگ ساخته شده بود. شبیه کارهای پینک فلوید بود. گروههای شبیه به آنها که آن زمان فعالیت میکردند، زیاد بود اما همه فکر میکردند اولین نفر هستند. وقتی اولین گروهم را تشکیل دادم، حتی به فکر اجرا هم نبودم، همه ما فقط دوست داشتیم تجربه کنیم و از موسیقی لذت ببریم.
آن زمان میگفتم من خودم خوانندهام، چرا باید در این کلاسها شرکت کنم!
آن زمان اداره ارشاد گفت هر کس میخواهد بخواند باید مجوز صدا بگیرد که البته به نظرم کار بسیار درستی بود و ای کاش الان هم این کار را انجام دهند. گفتند باید به کلاس زندهیاد محمد نوری برویم و بعد از گذراندن آن دوره، امتحان بدهیم و اگر قبول شدیم، تازه بعد از آن میتوانیم به عنوان خواننده فعالیت کنیم. آن زمان میگفتم من خودم خوانندهام، چرا باید در این کلاسها شرکت کنم! در اولین جلسهی کلاسهای مقدماتی با محمدرضا صادقی که شرکت کردم، فهمیدم خیلی چیزها برای یاد گرفتن هست و من تقریباً چیزی نمیدانم. دو سال این کلاسها را ادامه دادم و بعد از آن هم یک سال در کلاسهای محمد نوری شرکت کردم که خیلی هم سختگیر بودند.
کلاسهای ما ۵ نفره بود و من میدانستم از همه آنها بهتر میخوانم اما آقای نوری هیچ وقت من را تحویل نمیگرفت و میگفت این چه وضع خواندن است؛ ویبرههایت شبیه پِتپِت ژیان است. خلاصه روی خوشی به من نشان نمیداد و بقیه را تشویق میکرد. خیلی ناراحت بودم اما مادرم میگفت اتفاقاً از تو خوشش میآید و برای همین هم این کار را میکند اما من قبول نمیکردم. در پایان دورهی کلاسها، قرار شد در یک نوار، یکی از قطعات آقای نوری را بدون هیچ هارمونی و سازی بخوانیم تا آن نوار را به ارشاد ببرد. من بدون هیچ تقلبی این کار را انجام دادم و نوارهایم به ارشاد فرستاده شد. در نهایت هم در یکی از همین کلاسها به همه گفت که هومن اژدری با بهترین رتبه قبول شده و من حتی آنجا نگفتم که هومن شاگرد من است. خندید و من را بغل کرد. من هم شوکه شده بودم که پس چرا اینگونه با من رفتار میکرد (میخندد).
کمی تغییر کرد. اصلاً آن زمان معلمی هم نبود که بخواهد راک خواندن را تدریس کند. من هم بعد از این کلاسها، تحریرها و حالاتم یکمقدار به سمت موسیقی کلاسیک رفت اما به مرور زمان سعی کردم کاری که خودم دوست دارم را، با این تکنیکها تلفیق کنم.
نه اصلاً…
حدوداً تا سی سالگی قطعات کاور اجرا نمیکردم. اما وقتی از ایران رفتم مجبور شدم کاور بخوانم چون کسی نمیآمد کار من را بشنود. آنجا متوجه شدم که این کار تا چه حد تأثیر مثبت دارد.
بله. وقتی از ایران رفتم یک گروه به نام «مستر راکاندرول» داشتیم که کارهای انگلیسی میزدیم. یک آلبوم E.P هم منتشر کردیم و بعد از آن هم کارمان ادامه پیدا نکرد. وقتی هم به ایران آمدم، پروژههای سولوی خودم را پیگیری کردم و دنبال مجوز رفتم.
همزمان با «مَد سیتی»، استارت «میوت ایجنسی» هم خورد. سامان مقدم کار سیاوش امامی را شنیده و از آن خوشش آمده بود. سیاوش هم دنبال خوانندهای میگشت که بتواند با تکنیک خاصی انگلیسی بخواند و البته آن زمان هم کمی قحطالرجال بود. «میوت ایجنسی» همکاری خیلی خوبی بود و من شکل دیگری از خواندن را در آن گروه تجربه کردم. هنوز هم داریم کار میکنیم و آلبوماش هم آماده است و فکر میکنم تا چند وقت دیگر منتشر شود.
به نظرم موسیقی کانتری مخاطب بیشتری نسبت به موسیقی راک دارد
من همان زمان که «جیم موریسون» و «جیمی هندریکس» گوش میکردم، «باب دیلن» و «جون بایز» هم از هنرمندان مورد علاقهام بودند. موسیقی کانتری حس خیلی عجیبی به من میدهد و هر دو را همیشه با هم پیش بردهام.
اتفاقاً به نظرم موسیقی کانتری مخاطب بیشتری نسبت به موسیقی راک دارد. تا آنجایی که من تجربه دارم، از هر ملیتی موسیقی کانتری را دوست دارند و برعکس، راک در دنیا در حال از بین رفتن است.
در کشورهای جهان دوم و سوم موسیقی راک هنوز جواب میدهد اما در کشورهای پیشرفته که اتفاقاً این نوع موسیقی از آنجا هم آمده، دیگر جای آنچنانی ندارد. آن زمان یکسری ساختارشکنیها و اعتراضهایی به دلیل کمبودهای آن جوامع شکل گرفت که موسیقی راک از دل آن بیرون آمد. اما الان خیلی از این مشکلها برطرف شده و مردم اعتراض زیادی ندارند و فقط دنبال این هستند که خوش باشند. برای همین یک موزیک الکترونیک که دائماً میکوبد و در مورد چیزی هم حرف نمیزند، طرفدار پیدا کرده است.
موسیقی راک همیشه حرفی برای گفتن دارد؛ چون عمیق برخورد میکند و اصل موضوع را بیرون میکشد. به همین دلیل هم شاید کمی دردناک باشد. آن نوع موسیقی، کار خودش را میکند اما مردم باتوجه به زندگی پیشرفتهای که پیدا کردهاند، دیگر آن آدمهای قدیم نیستند. الان «Shine Like A Diamond » میشود برترین قطعه دنیا!
ما یکسری اسطوره موسیقی راک داریم که هنوز هم پرفروش هستند و حتی بعد از مرگ هم فروش خود را خواهند داشت. منظورم گروههای جدیدی هستند که میآیند و دیگر خیلی مورد توجه قرار نمیگیرند. اما در کشورهای جهان سوم طرفدار دارند چون هنوز این مشکلات در این کشورها وجود دارد.
من البته بازنده نمیگویم.
بله. همانطور که گفتی موضوع بسیاری از قطعات معروف راک جهان عاشقانه است اما اینجا برخی میگویند راک نباید عاشقانه باشد که به نظرم دیدگاه غلطی است؛ مهم این است که آن موسیقی راک از چه زاویهای به عشق نگاه کند و چطور آن را تعریف کند تا شبیه یک آهنگ پاپ نشود. همانطور که گفتم، چون موسیقی راک عمیق به مسائل نگاه میکند، به عشق هم عمیق نگاه میکند و احساسهایی را در تو به وجود میآورد که از دیگر موسیقیها نمیگیری. اما مردم دیگر آنطور عمیق به عشق فکر نمیکنند و مسائل را سطحیتر میبینند. برای همین هم موسیقیهایی که میشنوند سطحی هستند. همه در دنیا سطحیتر شدهاند و از یک رفاه نسبی هم برخوردارند و دائماً به آنها القا میشود که دَم را بچسب و خوشحال باش؛ برای همین دیگر جذب موسیقیهای عمیق نمیشوند. به همین دلیل، اسطورههای راک هم کنسرتهایشان را بیشتر در کشورهای جهان دوم و سوم برگزار میکنند تا اروپا، چون اینجا بیشتر مخاطب دارند.
میخواستم کسی که موسیقی پاپ گوش میکند را هم جذب کنم و خدا را شکر در این زمینه موفق بودهام
هم اذیت میکند هم اینکه شیرینی ماجرا به همین است. هدف من از روز اول این بوده که موسیقی راک و کانتری را با یک کلام عامیانه ارائه کنم و بتوانم کسی که موسیقی پاپ گوش میکند را هم جذب کنم و خدا را شکر در این زمینه موفق بودهام. من در این ژانر خوب هستم و اگر بخواهم خودم را تغییر دهم، کار خوبی نمیتوانم تولید کنم. من اگر بخواهم پاپ بخوانم خیلی بد میخوانم.
گاهی ممکن است قطعات پاپ خاطرهانگیز را بخوانم اما آنها را منتشر نکردهام. البته قصد دارم بعضی از کارهای قدیمی پاپ را با تنظیم راک و کانتری اجرا کنم.
خیلی خوشحالم که اینها را میگویی. گذشته به هر حال از آدم جدا نیست. من گروههای موسیقی که تا اوایل سال ۲۰۰۰ فعالیت میکردند را دوست دارم. دهه هفتاد تا نود، دوره طلایی موسیقی بود و من هم دوست دارم موسیقیام همانطور صدا بدهد. البته جدیداً کمی سعی کردهام تنظیمهای الکتروراک هم به کارهایم اضافه کنم اما در نهایت نمیتوانم از آن قالب خارج شوم و در گذشته گیر کردهام. به هر حال سن و سالمان هم برای همان دورهها است.
سال ۵۶٫
پای کارتون نشسته بودیم که یکدفعه قطع میشد و یک دشت پر از شهید نشان میداد
بله. یک عده هم اصلاً از آن خوششان نیامد.
آن را برای چند نفری که جنگ را از نزدیک دیدند هم گذاشتم. گفتند اول فکر کردیم داری مسخره میکنی.
بله چون آهنگهایی که درباره شهید میسازند اصولاً فضای خاصی دارد.
اصولاً ما نسبت به هر چیز جدیدی گارد میگیریم. وقتی هم در این فضای موسیقایی درباره شهدا میخوانی، میگویند موسیقی آن غربی است و اصلاً چرا باید در این حوزه وارد شوید! خب کت و شلوار هم غربی است، چرا ما باید آن را بپوشیم! فکر میکنند شهید مختص خودشان است.
بله. کودکی من در جنگ گذشت. قلک ما نارنجک بود. پای کارتون نشسته بودیم که یکدفعه قطع میشد و یک دشت پر از شهید نشان میداد. صدای آژیر میآمد. دوستان برادرم تا چند روز پیشش با من بازی میکردند و فردایش شهید میشدند. یکی از داییهای خودم جانباز است. دایی دیگرم در جنگ شهید شد و… من اینها را از نزدیک لمس کردهام.
بله. این کار کاملاً دلی است. قبل از اینکه از ایران بروم هم دغدغه نوشتن درباره قهرمانان خودمان را داشتم. یک زمان میخواستم درباره «میرزا کوچک خان» بنویسم، درباره آدمهای مختلف تحقیق کردم تا اینکه به محمد جهانآرا رسیدم و احساس کردم شخصیت او را خیلی دوست دارم. به جنوب سفر کردم و نخلهای بدون سر را دیدم. جای گلولهها را روی دیوارها دیدم. جالب اینکه تحقیقهای زیادی درباره جهانآرا کردم اما چیز زیادی پیدا نکردم. فکر کنید، ما قهرمانی به نام محمد جهانآرا داریم که فقط اسمش را شنیدهایم و میدانیم مبارزه کرده و در خرمشهر شهید شده است! از طرفی هم میدیدم که نسل جدید، جنگ را ندیده و «کاپیتان امریکا» و «هالک» و این چیزها قهرمانشان شده است. من هم سعی کردم به زبانی که این بچهها میتوانند درک کنند و با آن موسیقی که شاید برایشان جذاب باشد، قهرمان واقعیشان را به خودشان نشان دهم.
از کودکی این قطعات را میشنیدیم و این اثر آقای آهنگران هم واقعاً زیبا و غمانگیز است. الان وقتی درباره شهدا صحبت میشود، فکر میکنند باید یک آهنگ غمگین بسازند اما من نخواستم غمگین باشد، خواستم قهرمانانه جلوه کند برای همین از یک تم موسیقی با مترونوم بالا استفاده کرده و شاید خیلی هم بیاعصاب و رک در آن صحبت کردم. از این وجهه که از دست دادن این جوانان بسیار غمانگیز است را هنرمندان دیگری مثل آقای آهنگران به زیبایی خواندهاند اما من خواستم وجهه دیگری از آنها را هم نشان دهم. اکثریت نسل جدید، موسیقی شهدا را دیگر به آن شکل گوش نمیکنند. این وظیفه ما است که دو قدم با آنها راه بیاییم و موسیقیای به آنها بدهیم که با آن آشنا هستند و به این ترتیب اجازه دهیم بفهمند که قهرمانان واقعی ما چه کسانی هستند.
حتی یک مصاحبه از آقای کویتیپور دیدم (که البته نمیدانم منظورشان به من بود یا نه) که گفت جدیداً کارهای خوبی میکنند و با آهنگهای راک، اشعار حماسی درباره جنگ میسازند. حالا من امیدوار بودم که کار من را شنیده باشد اما میخواهم بگویم خود کسانی هم که به نوعی بنیانگذار این جریانها هستند، این سالها سعی کردهاند، در آهنگهایشان تغییر ایجاد کنند و به روزتر شوند تا بیشتر در دل مردم جا باز کنند. فقط اینکه من قصد هیچگونه بیاحترامی نداشتم و قضیه کاملاً برعکس بوده که گویا برخی متوجه آن نشدهاند. میخواستم یک تشکر ویژه هم از شهریار کبیری کنم که به همراه همسرش سعیده آیینی سازنده این ویدئو بود و طی چندین ماه، کار یک تیم را به صورت دو نفره انجام دادند.
همیشه موزیسینها را در سینما به شکل معتاد و قاتل و دزد و کلاً نقش منفی نشان میدهند!
دقیقاً. بیشترین جذابیت موسیقی راک زمانی است که روی صحنه میرود. در این اجراها هم یک طرف قضیه «شو» است که به آن «شو بیزینس» میگویند. برنامهای بود به نام «شوک» که در آن از موسیقی متال استفاده میکردند و قیافههای عجیب و غریبی نشان میدادند و منظورشان این بود که هر کس راک کار میکند، همچین آدمی است! موضوع دیگر این است که وقتی بحث تصویر پیش میآید -مخصوصاً در سینما- همیشه موزیسینها را به شکل معتاد و آدمهای هوسباز و قاتل و دزد و کلاً نقش منفی نشان میدهند. نمیدانم این تبلیغات منفی برای چیست! حالا چه برسد به اینکه راک کار کند؛ میشود یک آدم عصبی که دچار مشکل روحی است! از فیلم «علی سنتوری» بگیرید تا «برادرم خسرو» و «خشم و هیاهو». بعضی از بچههای موزیسین هم گاهی به این قضیه دامن میزنند و این نقش منفی را بازی میکند؛ چون دوست دارند دیده شوند و طرفدارانشان بیشتر شوند. موسیقی یک هنر مستقل است که میتواند در این مملکت پولساز باشد و شاید یکی از دلالیلی که خیلی به آن بها نمیدهند هم همین است. چون میتواند به لحاظ درآمدزایی سینما را بگیرد و به نسبت زحمت کمتری هم دارد.
واقعاً راکرها یک عده آدم ساده و واقعی هستند که سر سفره پدر و مادرشان بزرگ شدهاند. خانواده دارند و شیطانپرست نیستند، اصلاً جای چنین آدمهایی در این مملکت نیست و نمیتوانند اینجا زندگی کنند. ما یک پشتوانه فرهنگی داریم و یکسری چیرها در خونمان است که تغییرپذیر نیستند. امیدوارم روزی برسد که مردم با موزیسینها آشتی کنند.
بله، خودم هم احساس میکنم چون قدیمها داستاننویسی میکردم، این شیوهی روایتی هنوز در آهنگهایم وجود دارد. جدا از آن، یکی از مشخصههای موسیقی کانتری، داستانگویی است. من تقریباً شعر و ملودیِ تمام کارهایم را همزمان میسازم که به آن «سانگ رایتر»ی میگویند. اما این قضیه در کشور ما خیلی شناخته شده نیست و معمولاً از طرف ترانهسراهای عزیزمان سرکوب میشود. ولی خارج از ایران ارزش زیادی برای این موضوع قائلند و اصلاً فستیوالهای مخصوصی برای آنها برگزار میشود. این افراد کار چهار، پنج نفر را یک نفره انجام میدهند و باید فرقی بین آنها و کسانی که صرفاً میخوانند یا شعر میگویند وجود داشته باشد. اما نه تنها برایش ارزش قائل نیستند بلکه ایراد هم می گیرند که چرا شعرت، شعر کلاسیک نیست!
شما برای اینکه بتوانید ترانه راک بگویید، باید راک زندگی کنید و انتخاب اولت برای گوش کردن، موسیقی راک باشد. باید تفکر و فلسفه آنها را بدانی. شاعری که کار سفارشی انجام میدهد و یک تکه از یک شعر را نگه میدارد و بقیه کار را به صورت سفارشی مینویسد. یا یکسری کلمات را پشت سر هم قطار میکند و ظرف چند ساعت کار ساخته میشود، چیزی از موسیقی راک نمیداند. شنیدن این اشعار در درجه اول حسی را در ما ایجاد میکند که برایمان خوشایند است، اما خب که چه؟ در کل حرف خاصی نمیزند و فقط یک حس موقتی به شما میدهد. معضل ما این است که دوستان، بیشتر شاعر هستند و شعر کلاسیک میگویند و یک سُس روزمرگی هم به آن میزنند.
سانگرایتر.
نه. من خودم را شاعر نمیدانم چون شعر اصلاً یک هنر مستقل است.
ترانه به صورت کلی همان شعر کلاسیکمان است که فقط در آن از کلمات روزمره استفاده میکنند. بیشترِ این دوستان باید بروند کتاب شعر چاپ کنند منتها چون کتابخوان زیاد نداریم، یکسری فکر میکنند چه کنند تا دیده شوند، برای همین شروع به ترانه گفتن میکنند تا از این طریق دیده شوند و بعد هم کتابهایشان به فروش برود. مخصوصاً در موسیقی راک که کلام فارسی روی آن به سختی مینشیند و دائماً باید با آزمون و خطا، کلمههایی با سیلابهای مناسب پیدا کرد. در موسیقی راک، ما در ملودیها درگیر یک ریتمِ خاص نمیشویم. من خودم معنایی که میخواهم به مخاطبم منتقل کنم را هیچ وقت قربانی سرودن یکسری کلمه همقافیه نمیکنم. به نظر من موسیقی راک خودش از شکستن یکسری قوانین موسیقی به وجود آمده بنابراین باید این اتفاق در کلامش هم بیفتد. البته منکر این نیستم که آدم باید اول قواعد را یاد بگیرد تا بعد بتواند آنها را بشکند. من خودم شعرهای کلاسیک زیادی خواندهام، عاشق اخوان ثالث و حافظ و مولانا هستم. شاهنامه را که میپرستم، شاملو و فروغ و هوشنگ ابتهاج و در کل شعرهای معاصر هم زیاد خواندهام. یعنی اینکه بلدم شعر کلاسیک بگویم اما میخواهم این شکلی بنویسم.
رضا را دوست دارم. او از من خواست این قطعه را برایش بسازم اما خب شعر آن مشکل پیدا کرد و با حفظ «اعصاب ندارم» باقی آن تغییر کرد. راستش خودم شعر آن را خیلی دوست ندارم اما به هر حال خوب اجرا شده و رضا خیلی سعی کرده به اصل اثر وفادار باشد. خیلی هم خوشحالم که این همکاری را با هم داشتیم.
من مثبت به آن نگاه میکنم. اینکه همه بتوانند کار کنند باعث میشود بچهها نسبت به هم حس بدی پیدا نکنند و کمتر زیرآب یکدیگر را بزنند. رقابت بیشتر میشود و به مرور مردم میتوانند در موسیقی راک هم بفهمند که کدام گروه یا خواننده بهتر است و او را انتخاب کنند.
قرار است بعد از محرم و صفر آلبومام منتشر شود…
بله. البته اولین آلبوم رسمیام را شانزده سال پیش به ارشاد دادم که همانجا ماند و هنوز هم هست. یکسری از کارهای قدیمی در آلبوم جدید خواهد بود و یک تعداد هم قطعات جدید هستند، به همین دلیل برای میکس و مسترینگ مشکل دارم چون یکسری از کارها، قدیمی هستند و پروژه آنها را ندارم. داریم سعی میکنیم آنها را به لحاظ کیفی با یکدیگر همسطح کنیم اما ممکن است در خود آلبوم هم آنها را دو بخش کنیم که یکی دفتر جدید باشد و یکی هم دفتر قدیمی. مجوز یک تعداد از کارهای قدیمی که با گروه «مَد سیتی» داشتیم را گرفتهایم و آنها را دوباره تنظیم کردهام که در آلبوم خواهند بود. انشالله بعد از رونمایی هم استارت کنسرتها را میزنیم. باید از شرکت «سکوت آوای چنگ» و حمیدرضا روشان هم تشکر کنم که بعد از مدتها تحت قرارداد این شرکت هستم و همچنین علی اوجی، دوست دوران کودکیام که آلبومهایم قرار است به تهیهکنندگی او منتشر شود.
من اصولاً آدم گروهگرایی بودهام؛ البته که موسیقی راک هم حرکت گروهی میطلبد. اما یک مدت دیگر هیچ گروهی نداشتم و تنهایی شروع به کار کردم. به مرور زمان دیدم که خیلی از کارهایی که در گروههایی مثل «مَدسیتی» انجام دادهام را مردم میشناسند اما نمیدانند خالق آنها من هستم. برای همین ترجیح میدهم با اسم خودم کار کنم چون تجربه ثابت کرده که گروهها از هم میپاشند و تمام زحمتی که آهنگساز یا سرپرست گروه انجام داده، با آن از بین میرود. به همین دلیل سعی کردم بیشتر روی اسم خودم کار کنم.
سایت خبری - تحلیلی موسیقی ما...