
یادداشتی دربار آلبوم «ملک جمشید» اثر «کوروش یغمایی»
چه خوب که نوای خود و سازش همان است

وانگهی باید این را منهای آن رفتار ذهن نوستالژی باز ایرانی دید؛ که هر آوا و آهنگی را به دوران خاطرۀ اولیۀ آن وصله میزند. هر جا و هر وقت چیزی را چند بار شنیده، بی اینکه آن صدا نمایندۀ تمام قد یا حتی نیمبند آن مقطع و ویژگیهایش باشد، میگوید این را که میشنوم به آن سالها میروم. آن چه ضامن عجیب و جادویی این خصلت تداعیگر آلبوم تازه منتشر شدۀ یغمایی است، کیفیت فارغ از زمانی است که تارهای صوتیاش نگه داشتهاند. این را میدانیم که آلبوم، سالها پیش ضبط شده و بعد از این همه انتظار بیحاصل بابت صدور مجوز داخلی، آن طرف منتشر شده است. اما همان زمان هم صدای بسیاری هم نسلان یغمایی، دیگر هیچ آن نبود که در سالهای دهۀ ۱۳۵۰ بر صفحهها و کاستها ثبت شده بود. اما صدای یغمایی، طراوت یا بهتر است بگویم ملاطفت جوانانۀ همان سالها را همچنان دارد و همین پیر نشدن حنجرهها است که میگذارد او همان تنظیم و ترکیب را در موسیقی و ترانه به کار گیرد. در همین حدود و برای روشن شدن مقصود، میتوان جوان ماندن صدای خسرو خسروشاهی را مثال زد. انگار گذر زمان را انکار میکند. صدای آنهایی که او حنجرۀ ایرانیشان بود، مانند داستین هافمن و آلن دلون و بیش از همه آل پاچینو، به شدت خش و غبار برداشته؛ اما خسروشاهی وقتی بخواهد این سالها نقشی از آنها را بگوید، باید خش و خراشی در صدایش پدید بیاورد تا بتواند بر صورت این سن و سالشان بنشیند؛ چون صدای کنونیاش با زمانی که از محدودۀ شناسایی یک دوبلور فراتر رفت و وارد زندگی مردم شد و همه در دقایقی از زندگی عادی به «آلن دلونی شدن» صدای کسی اشاره میکردند، فرق چندانی نکرده است. در مورد یغمایی هم باید به همین توجه کنیم. اگر گفتار/ دکلمۀ پایان قطعۀ «سفر» در این آلبوم با گفتار ابتدای قطعۀ «پنجرهای رو به صبح/ صلح» در آلبوم «کابوس»، کنار هم بشنویم، فاصلۀ زمانی حس نمیشود. یا حتی اگر به سراغ قطعهای قدیمیتر از آن برویم و «زندگی و مرگ» در آلبوم زندۀ «پرندۀ مهاجر» را بشنویم که به شیوهای میان دکلمهگویی و خوانندگی اجرا شده، میتوانیم گمان کنیم با «سفر» در یک دوره بوده است. اگر از ارزش حفظ همان سیاق حرف میزنم، تنها به این دلیل است که صدا همان مانده و میتوان به سازبندی و نواهای مشابه همان، پیوندش زد.
به اینجا که میرسیم، نوع به خصوصی از به کارگیری امکانات تکنیکی روز بدون آن که رنگ و بوی قالبهای قدیم را از بین ببرد، برای ما اهمیت دارد. استفاده از افکت صدای دریا و مرغان ساحلی در شروع قطعۀ «حرفهای آبی» یا سوت دوردست ترن در «قطار»، به همان شکل ساده اتفاق میافتد. موسیقی همانطور از دل این اصوات برمیآید که پیشتر در قطعات قدیمی یغمایی میشنیدیم؛ بدون تصنع افکتهای عجیب و غریب الکترونیک و ساختگی. بازی شیطنتآمیز میان گیتار الکتریک و باس در شروع قطعۀ «کِی تو میآیی؟» درست از همان جنسی است که افتتاحیۀ بازیگوشانۀ قطعۀ «هوار هوار» را در آلبوم «آرایش خورشید» شکل میداد؛ اما مهم این است که کیفیت برتر ضبط این سالها، از آن محصولی خشک و مکانیکی نساخته و همان چیدمان سرزندۀ سازها در آن حفظ شده. در زمینۀ تلفیق قالبها نیز نغمۀ عربی زیرمتن قطعۀ «پشت اون در» یا ملودی ایرانی «حرفای آبی» طوری با زیرصدای کیبورد و رفتار متفاوت گیتارها همنشین شدهاند که درست یادآور همان هویت همیشگی کوروش یغمایی و آثارش برای مخاطب ایرانی است: مخاطب حتی حس نمیکند که دارد محصولی ادغام شده میشنود؛ چون به بافت و همگونی و یکپارچگی رسیده و در نتیجه، اساساً به این همه شکل تحمیلی تلفیق موسیقی غربی و مشرق زمین که این سالها داعیهاش را به وفور در هر گوشۀ بیربطی هم میبینیم، شباهتی ندارد.
به این نکته یعنی تلفیق سازبندی راک و سافت راک غرب با نوسانهای موسیقی شرقی که به راستی و از زمان آلبوم قدیمی «گل یخ» و تک آهنگهایی چون «ریحان» و «مثل تکدرخت»، مُهر ویژۀ یغمایی بوده، باید به چشم نوعی ابداع نگریست و تکرارش کرد: دههها پیش از این همه ادعای ارائۀ موسیقی تلفیقی، او بود که جلوۀ بیادای این کار را به موسیقی ما شناساند؛ و در مورد زمینۀ روایی اشعار که این جا قطعۀ هم عنوان آلبوم یعنی «ملک جمشید» نمونۀ آن است، باز از اولینها به شمار میرود. به گونهای که تعداد قابل اعتنایی از قطعات همراه با نوعی قصهگویی یا درامپردازی هر چند کمرنگ در متن ترانه، در آثار او به جا مانده است؛ از «قدبلند» تا «سالهای کودکی»؛ از «میشناسیدم» تا «غمناک» و ... همین «ملک جمشید». جالب اینجا است که خود یغمایی به گواهی حرفهایش در گفت و گوی بلند نشریۀ تجربه (مهرماه 93)، واکنشهای عینی یا تلفنیاش به پیگیریهای طبیعی خبرنگاران عرصۀ موسیقی، به حق و بر اثر تمام نامرادی و نامردمیها که بر او و آثارش رفته و روا نبوده، تلخ تر و تندتر شده؛ اما طنزی که در بازگویی قصۀ جنون ملک جمشید در همین آلبوم جریان یافته و در تنظیم هم با آواهای انسانی شوخی شعر را تشدید کرده، آن را حتی سرخوشتر از قطعات روایی و شبه دراماتیک قبلتر او نشان میدهد. این تناقض دلپذیر، در جلوههای دیگری از کار و فردیت قوام یافتۀ یغمایی هم یافتنی و ستودنی است: آن برخوردهای به حق او کجا و فروتنی کمیابش که میگوید پژوهشگر موسیقی فولکلور نیست، کجا. این همه حال خوب که قطعات «نوروز» و «چمدون» همین آلبوم به شنونده میبخشند کجا و آن شعر غمزدۀ نیای کوروش یغمایی کجا؟ همان که خودش به عنوان پایان بخش آن گفت و گوی بلند گفته و برگزیده بود: «یغما! من و بخت و شادی و غم با هم/ کردیم سفر به مُلک هستی ز عدم/ چون نوسفران ز گرد ره، بخت بخفت/ شادی ره خود گرفت، من ماندم و غم».
خوشبختانه نه، آقای یغمایی. شما ماندهاید و حجم سرشاری آثار دارای هویت، طراوت و اصالت که باید راه خود را از میان بن بستها و سنگلاخها به گوشهای مشتاق ما بگشایند؛ و میگشایند.
منبع:
اختصاصی موسیقی ما
ما را در سایت سایت خبری - تحلیلی موسیقی ما دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: خنجی بازدید: 163